جشن میلاد
گل نازم سلام . 1شنبه 2 تیر ماه 1 روز قبل از نیمه شعبان تو خونه خاله جون مولودی بود. صبح زود بابایی مارو برد اونجا. رسیدیم بالا دم آسانسور علی جونو دیدیم که با باباش داشت میرفت تمرین بدمینتون.وارد شدیم خاله جون و محی اونجا بودن داشتن وسایلارو بسته بندی میکردن...2 ساله که به لطف حضور گل پسر نازم حتی نمیتونم برم کمک بازم پارسال نمی تونستی راه بری ولی امسال که دیگه .... خوب ... خاله جون خودش می بخشه چه کنیم؟؟؟ 1کم کمکیدم و تو با زهرا سرگرم بودی. هیچی خلاصه تا قبل مراسم کلا پسر خوبی بودی تا اینکه خوابت گرفت و من سریع اول لباسای تورو پوشوندم و 1 ذره لالا نکرده بودی که به خاطر سر و صدای مهمونایی که داشتن میومدن بیدار شدی و واویلا....
تا عصر کلا بغل میخواستی و غر میزدی... تقصیری هم نداشتی هم خیلی گرم بود و هم شلوغ تو هم که از شلوغی بیزار و هم اینکه بد خواب شده بودی... همونی شد که فکرشو میکردم
فقط موقع شعر خوندن خانوم و پاشیدن شکلات ها که همه دست میزدن تو هم که بغل من بودی دسدسی میکردی
و فقط اونموقع آروم بودی تا اینکه تقریبا مهمونا رفتن و 1چن نفری مونده بودن که تو شیر خوردی و بغل مامانی لالا کردی... که اونم نیم ساعت نشد.
عکس هم که خیلی نشد ازت بگیرم ولی 1چن تایی هم که از تو و دخمل خاله محیا جونی گرفته بودم نمیدونم چه بلایی سر دوربین اومده که نیستن!!!!!!!!
شایدم ..... هیچی دیگه فقط عکس از لالات هست
و بس.
عصری هم مامان خاله بهجت (دوست بسیار صمیمی و عزیز مامانی) زنگ زد و گفت که نی نی بهجت به دنیا اومده توی 36 هفته.ای جونم مثل اینکه خیلی عجله داشته
و گفت هنوز شیر نداره که بهش بده و از من خواهش کرد که برم و 1کمی بهش از شیر تو بدم. ما هم رفتیم. جانم کوچولوی خاله داشت از گرسنگی گریه می کرد..... کمی که بهش دادم آروم آروم شد و امروز خاله می گفت که گویا تا چند ساعت بعد اومدن ما هم راحت خوابیده
البته مصیبتی بود جلوی تورو گرفتن و مانع ورودت به اون اتاق شدن که همه سعی داشتن سر تورو گرم کنن....مامانی میخواستم یکمی هم شیر تو شیشه برای امیر حسین کوچولو بذارم که تو اومدی و اصرار هم داشتی بیای بغلم و شیر هم می خواستی.... هیچی دیگه مصیبت. آخرش تورو با بابایی راهی ماشین کردم و ادامه تلاش که فایده ای هم نداشت چون همش 1ذره شیر جمع شد.خلاصه اونم از اون شبمون با همه خاطرات خوب و بد که نه...... 1کم غصه دارش ...... ایشالله که زود زود شیر مامانی امیر حسین جونمون هم بیاد و بخوره و آقا شه.پسر عزیزم دعا کن و از خدا بخواه. بالاخره شما قراره همبازی و دوست جونی بشید مثل عمو سعید(بابای امیر حسین) و بابایی که خیلی ساله دوستن حتی قبل از ازدواج بابایی با من و مثل من و خاله بهجت که از سال اول دبیرستان با همیم و حتی رشته دانشگاهیمون هم یکی بوده. خدارو شکر به خاطر تمام نعمت هاش نعمتی مثل 1 دوست خوب. اگه بشه عکس نی نی ناز خاله رو هم میذارم بزودی.
عکس کیک تولد آقا
ریسه نام معصومین
تزیئن!!!!!!!!!!!!! بریده شده از عکس
و پسمل لالا کرده ام:
از لجم به جای همه عکسهایی که باید بودن و میذاشتم منم عکس لالاتو چن بار گذاشتم............
حیف عکسای خوبی بودن....... بیخیال ایشالله سال آینده. 

و عطا جون پارسال در چنین روزی:




جشن میلاد
